★ ما چهار نفر...★
in God we trust
والا اصلا نمیدونم چی بنويسم، چون خيلي ها هستند كه با قلم(!) بهتر از من واسه استاد مينويسن. ماشالا بچه ها همه هنرمندن،ديگه مجالي واسه ما بي هنرا نميمونه! در هر صورت،تولدش مبارك! اميداورم خيلي سال با خانم بچه ها(!) به خوبي و خوشي و با سلامتي زندگي كنه! جدي آخه چي ميشه گفت بجز "هرچي آرزوي خوبه مال اون.." ؟ ps۱: ششم تولد سميرا ست.تولد اونم مبارك! ps۲: love is every where,why should i even care? no one to love..no one to lose.. ps۳:واقعا اگه من ا. رو نداشتم چیکار میخواستم بکنم؟! به معنای واقعی كلمه میفهمه من چی میگم و دقیقا همون حرفهایی که میخوام و انتظار دارم رو بهم میزنه.. با اینکه رسما نصیحت میکنه،اما مثل آدم بزرگها حرفهاي كليشه اي نميزنه! اصلا ۱چيز شاهكاريه! عـــــــــاشّقــــــــشم! ps۴:ميشه ۱ي ۱جور به مرضيه بفهمونه كه ما همينطوريشم به زور باهم دوستيم،حالا ميخواي صميمي هم بشيم؟! اصلا حرفاي منو نميفمه! همون سحر هم كاملا احساسات منو درك نميكنه (با اينكه خيلي آدم niceيه!) حالا مرضيه ميخواد best friendه من بشه؟! عمرا،۱۰۰سال سياه و سفيد و خاكستري و رنگي رنگي هيشكي منو نفهميده، نميفهمه و نخواهد فهميد! ولم كنيد بــا! ps۵: نــــــامرد! نامـــــــــرد! نامرد! این الکساندر ریبک رو میشناسین؟ همون که جایزه اروویشون امسال رو برده. خیلی نازه!!! آهنگ fairytaleش که خیلی معروفه،اما من roll with the wind رو هم دوست دارم.. No matter what! (متن کامل و دانلود تو ادامه مطلب هست) *** محبوبه میخوند و من فکر میکردم.. "رفتار من عادی است اما نمیدانم چرا این روزها از دوستان و آشنایان هرکس مرا میبیند از دور میگوید: این روزها انگار حال و هوای دیگری داری!" محبوبه میخوند و من محو لحنش شده بودم.. "گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی میکند گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی میکند" محبوبه میخوند و من..(هي بعضیها! جو نگيردتون! عاشقش نشدم!) "تخته اون طرفه!" ps1:شایعهه خیلی وحشتناک بود..دارم میمیرم! واقعا باورم نمیشه که اون.. وایــــــــــــــــــــــی خدا.. ps2:اصلا مدرسه جدید رو دوست ندارم!من به معنای واقعی کلمه تنهام..! ps3: دوست دارم 1ی در گوشم داد بزنه: تو چشمات مال من نیست و .. ps4:دلم برای احسان تنگ شده.. خیلی وقته آهنگاشو گوش نکردم.. اولا من نیستم خیلی! اینقدر نگید چرا نیستی؟!؟ دلم برای وبگردی خیلی تنگ شده!:(( کسی هم که سراغی نمیگیره..:( دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می گشت باز زندان بان خود بودم ان من دیوانه ی عاصی در درونم هاهوی می کرد مشت بر دیوارها می کوفت روزنی را جستوجو می کرد می شنیدم نیمه شب در خواب هاهای گریه هایش را در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را شرمگین می خواندمش بر خویش از چه بیهوده گریانی؟ در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی!؟ روزها می رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم ان من سرسخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم؟! بگذرم گر از سر پیمان می کشد این غم دگر بارم می نشینم شاید او اید نه تو، نه هيچكس ديگه تو استقبال من نيست و نميدونــي..! ps: میگم نمیدونی بگو چشم!! ولی۱هو به ذهنم اومد كه من حال نوشتن دارم، آيا كسي هست حال خوندن داشته باشه؟!؟ اينم از قولم: جدايي (يكشنبه،اسفند۸۷،سانس آخر،برج ميلاد) عشق مياد (روز پزشك) *هرکی رمز ادامه مطلب رو میخواد بگه، ولي اگه بهتون ندادم ناراحت نشين!! اه از ان صفای خدایی زبان دل اشکی از ان نگاه نخستین گواه ما ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید اویخت همچو طفل یتیمی به دامنم انگاه سر به دامن ان سنگدل گذاشت اهی کشید از حسرت که این منم باز ان لهیب شوق و همان شوروالتهاب باز ان سرود مهرومحبت ولی چه سود ما هر کدام رفته دنبال سرنوشت من دیگر ان نبود واو دیگر ان نبود! فریدون مشیری واسه اونكه بايد بي تو باشه غروبا كه دلم ميگيره ميگم شايد امشب شب مهتاب باشه !!!!! !!!!!!!!!! !!! ! مریم حیدر زاده اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده. نه به آب نه به برگ نه به این آبی آرام بلند نه به این خلوت خاموش کبوتر ها نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام من به این جمله نمی اندیشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد نفس پاک شقایق را در سینه کوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاینده هستی را در گندمزار گردش رنگ و طراوت را در گونۀ گل همه را می شنوم، می بینم. من به این جمله نمی اندیشم! به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را تنها تو بدان! تو بیا تو بمان با من، تنها تو بمان! جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را، تو بگو قصۀ ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من، تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعۀ جانم باقیست آخرین جرعۀ این جام تهی را تو بنوش این تحملهای طولانی.. دوستانی که شماره منو دارن: من خطم رو دادم بره ها! اون شماره رو پاک کنید لطفا! وقتی خط جدید گرفتم خبر میدم! ps:جدی جدی دارم واسه 1مدتی میرم. معلوم نیست کوتاه یا بلند.. "دارم میرم،ته دیوونگیم اینه.." ps:چند وقته دارم همش لو میرم.. همه اخلاقیات متظاهرانم 3شده..! (این ps هیچ ربطی به پست نداره، این برای خودم نوشتم که هی ببینمش و یادم بیافته به اندازه ای که بقیه میگن باهوش نیستم! دوست نداشتم م. مچم رو بگیره، کاریی که هیچکس دیگه نتونسته بود انجام بده..!) **: اینم لینک دانلود نصف نمیدونی که آخر خوند: نمیدونی بچه ها این لینک آهنگ رمیکس فصل تازست: رمیکس ولی خدایی کر کر خنده بودا! آخه وقتی آدم جلو میشینه(ردیف اول) 1سری صحنه هایی رو میبینه که حتی ردیف 2می ها هم نمیبین و با چشم مسلح هم دیده نمیشه.. :)) میشه از اول تعریف کنم؟ دیروز مراسم روز پزشک بود.ساعت 9که دیگه آخرای برنامه تجلیل بود و طبق برنامه بعدش استاد میومد، من به بهانه دستشویی زدم بیرون.واقعا هم حالم بد بود.. تا ساعت 9.45من اونجا واستاده بودم منتظر استاد!! هی از اینایی که اونجا مسؤل بودن میپرسیدم آقای خواجه امیری نیومدن؟:D هیچی،دیدیم مجری اعلام کرد و گروه اومدن. شانس رو داشته باشین،من دم ورودی دست چپ واساده بودم،اونا از راست اومدن!:( هیچی،رفتم تو میبینم داداشم خوابه، 1ی هم جای من نشست(ردیف دوم،وسط! حسابی خودمو تحویل گرفته بودم!) نه که حالمم خیلی خوب بود..واقعا اشکم داشت در میومد! بابام گفت برو ردیف جلو گوشه بشین،وقتی میخواد بخونه این وسط هم خالی میشه. گروه2-3تا آهنگ زدن 1هو بابام اشارت داد که پاشو بیا! من پاشدم..وایییییی:D آخه همون لحظه خواجه امیری هم اومد تو.. فاصله در حد 3قدم! داشتم هلاک میشدم! رفتم نشستم آماده ی فیلم برداری! گوشیمونم اینقذه اذیت کرد که نگو! اول برای آخرین بار رو خوند،بعدش پرسید صدا خوبه و اینا.1آقایی اومد گفت نمیدونم آلودگی صوتی میشه و اینا،ولومو بیارین پایین! من رسما غش کرده بودم اون وسط!از خنده البته!من به قیافه ی استاد میخندیدما!سوء تفاهم نشه!! اصلا.. نیدونم چی بگم! به قول 1ی زبون قاصره از توصیفش! از این لحظات زیاد پیش اومد! خلاصه،حرف آقاهه که تموم شد استاد که داشت میخندید سرشو انداخت پایین و گفت پس خوب شد من پرسیدم!! بعدش شیرین.آخ آخ آخ!دقیقا رسید همون جاش که خوراک دست بود و میگه "چه میکنه این دستا" اینجا اوضاع ولی فرق میکرد،چون کسی دست نمیزد!!!:))) 1ذره اینور اونور نگاه کرد،1لبخند شیطانی زد (صدای من تو فیلم هست که میگم دستا،آره،بگو،جرات داری بگو!) اونم گفت دست بزنین ایرادی نداره ها!!من مردم از خنده! بعد میوه ممنوعه،نمیدونی:X ،دوستی، غریبانه، باور نمیکنم، فقط تو. بعد از فقط تو اومدن بهش 1کاغذ دادن،بلند خوند:آهنگ مابین سریال میوه ممنوعه! هماهنگی نداریم اما درخواست دیگه دارین بفرمایین.همه برا خودشون داد میزدن! گفت من اینجوری که متوجه نمیشم!بعد کیبرد بهرنگ افتاد!من گفتم قضا بلا بود!! پرسید مثل هیچکس؟همه گفتن نه! گفت نخیر؟ تعظیم کرد و گفت خیلی ممنون! یکی گفت امشب شبه مهتابه! استاد با تعجب تکرار کرد و همه دست زدن!!گفت ما هماهنگی نداریم متاسفانه! بعد پیشنهاد داد:پریشون،ترک8! از جهت اینکه همه با اسم خوشبختی میشناسن این آهنگو افراد کمی دست زدن.خندید و گفت خیلی ممنون از لطفتون! بعد عشق میاد رو خوند!!! اصلا کرکر خنده بود! بعد بچه ها رو معرفی کرد و پرنده رو خوند.آخرش اومدن بهش گفتن 2باره نمیدونی رو بخون! اونم اولش رو خوند! این آخرش خیلی هیجان انگیزه: ما از سمت راست رفتیم بیرون.داداشم رو خر کردم بره امضا بگیره (بابام نمیذاشت خودم برم.واسه داداشمم کلی ادا در آورد!) بابام گفت رفتن دیگه! 1ذره واسادم دیدم داداشم نیومد!دویدم سمت جایی که رفته بود و به بابام گفتم اگه رفته بودن تا حالا داداش اومده بود!قلبم تو پاچه شلوارم بود.. رفتم جلو..دیدم..وایـــــــــــــــــــــــــــــــــــی.. آخرای امضاش بود..آروم آروم رفتم جلو.. همین که دفترو داد دست داداشم و همه راه افتادن برن من گفتم مرسی(شایدم گفتم ممنون!یادم نمیاد!:D) آقای خواجه امیری!(سرمو خم کردم)خیلی خوب بود! بیچاره هنگید 1لحظه، تو چشای من نگاه کرد، خندید و اونم سرشو خم کرد و گفت خواهش میکنم! هنگش از این جهت بود که در طول 1ساعت-1ساعت و نیم که من هی بهش نگاه میکردم در تلاش بود اصلا به من نگاه نکنه و اونموقع که من اونجوری با هیجان و عشقولانه(!) رفتم اونجوری بهش گفتم تعجب کرد! ps1: هرچی بیشتر میگذره لحظات عالی زندگی آدم بیشتر میشه.. 23آذر86 ، 1شهریور87، 23اسفند87، 18مرداد88 و 29مرداد88 بهترین روزهای زندگیم بودن.. هی هم به بهتر بودنشون اضافه میشه.. فکر کنم از پروگی خودمه! ps2: خیلی وقت بود نگفته بودم احسان.. همش خواجه امیری و استاد بود.. دلم براش تنگ شده بود!! ps3: خیلی باحال با صورتش ادا در میآورد! عــــــــــــاشـــــقشـــــــــــــــــــم! **: اینم 1تیکه از جشن،همون موقع که بهش 1برگه دادن روز پزشک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
I would never blame you for the tears
I blame my stubborn heart, soul, body
Every single thing around me stays the same

ادامه مطلب
ادامه مطلب
من باشم و تو باشي يك شب مهتابي باشه
مي خوام يه كاري بكنم شايد بگي دوسم داري
مي خوام يه حرفي بزنم كه ديگه تنهام نذاري
مي خوام برات از آسمون ياساي خوشبو بچينم
مي خوام شبا عكس تو رو تو خواب گل ها ببينم
مي خوام كه جادوت بكنم هميشه پيشم بموني
از تو كتاب زندگيم يه حرف رنگي بخوني
امشب مي خوام براي تو يه فال حافظ بگيرم
اگر كه خوب در نيومد به احترامت بميرم
امشب مي خوام تا خود صبح فقط برات دعا كنم
براي خوشبخت شدنت خدا خدا خدا كنم
امشب مي خوام رو آسمون عكس چشات رو بكشم
اگه نگاهم نكني ناز نگاتو بكشم
مي خوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه
يه وقتي كه من نبودم بي خبر از اينجا نري
بدون يه خداحافظي پر نزني تنها نري
يه موقعي فكر نكني دلم واست تنگ نميشه
فكر نكني اگه بري زندگي كمرنگ نميشه
اگه بري شبا چشام يه لحظه هم خواب ندارن
آسموناي آرزو يه قطره مهتاب ندارن
راستي دلت ميآد بري بدون من بري سفر
بعدش فراموشم كني برات بشم يه رهگذر
اصلا بگو كه دوست داري اينجور دوست داشته باشم
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا كاشته باشم
حتي اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره تو يادم مي آد وقتي كه بارون مي زنه
اي كاش منم تو آسمون يه مرغ دريايي بودم
شايد دوسم داشتي اگه آهوي صحرايي بودم
اي كاش بدوني چشمات و به صد تا دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو رو به صد تا دريا نمي دم
به آرزوهام مي رسم اگر كه تو پيشم باشي
اونوقت خوشبخت ميشم مثل فرشته ها تو نقاشي
تا وقتي اينجا بموني بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن كه كني مرگ گلهاي مريمه
نگام كن و برام بگو بگوي مي ري يا مي موني
بگو دوسم داري يا نه مرگ گلهاي شمعدوني
نامه داره تموم ميشه مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون عاشقي و بي انتها
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کنيم


